پنجشنبه، 9 مه 2008

there are those who fight for the things they believe

دیشب
گوش کردن ِ این آهنگ
با صدای بلند
و فریادهای من
توی ترافیک 5شنبه شب
یه لذتی داشت
که مدت ها بود از یاد برده بودمش

مدام یاد مرجان بودم و
آذرشهر و
ورق بازی کردن هامون و
کریس دی برگ گوش کردن هامون
یاد نوشین بودم و صبا
یاد همه ی خاطره های زندگیم

دیشب
غرق لذت بودم و
لبخند رو لبام بود


SONG:The Snows Of New York

I can see you now by the light of the dawn
And the sun is rising slow,We have talked all night
and I can't talk anymore,But I must stay and you must go
You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
There are those who fail, there are those who fall
There are those who will never win
Then there are those who fight for the things they believe
And these are men like you and me
In my dream we walked, you and I to the shore
Leaving footprints by the sea
And when there was just one set of prints in the sand
That was when you carried me;You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
When you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
Lift your heart and think of me

پنجشنبه،25 آوریل 2008

Im really happyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy with my life

داروی ضد افسردگی این روزهام که از وبلاگ شینین برداشتم :

I'll no longer be sorrowful and grieved
i'll be happy and joyful being
i'll no longer be full of anxiety
nor i let trouble harras me

من خوشحالم
خوشحالم که اردیبهشت زودی تموم میشه و امتحانای میان ترم هم تموم میشه
بعدش زودی پایان ترما شروع می شه
خل شدم نه ؟
ولی به خدا ، فکرش رو بکن که پایان ترم هم که تموم شه
بعدش دیگه پروژه ها شروع میشه
پروژه ها که تموم شه، بعدش من باید بشینم زبان بخونم

به به
یوووووووووووهووووووووووووووو
چقدر خووووووووووووووووووووووووبه همه چیز :) ا
:)))))))))))))))))))))))ا

پ.ن: من خوب میشم

جمعه،19 آوریل 2008

اطلاعیه

موبایلم فعلا تا اطلاع ثانوی خرابه
اس ام اس و زنگ و هیچی بهم نمیرسه
منم نمی تونم تماسی برقرار کنم

پ.ن: پس اگه کارم داشتین دوستان نزدیک زنگ بزنین خونه، دوستان دورتر هم ایمیل بزنین :* :*ا
مرسی

شیبا

چهارشنبه،17 آوریل 2008

امسال هم

من بزرگ می شوم
سال به سال که می گذرد
یک سال به سنم اضافه می شود
و هر یک سالی که به سن من اضافه می شود
یک سال هم به نبودن های تو اضافه خواهد شد
و این عدد هی بزرگ و بزرگ تر می شود و گاهی وقتها
آدم را می ترساند
بیست سال دوری آدم را می ترساند
و من هر چه بزرگتر می شوم، اوج این ترس را بیشتر می فهمم
بیشتر نگران می شوم
بیشتر می لرزم
بیشتر صبرش را ستایش می کنم
و من هر چه بزرگتر می شوم
روزهای کمتری در سال یادت می کنم
کمتر و کمتر ار تو کمک می گیرم
و این من را می ترساند

می خواهم از تو بنویسم
از چشمهایت
و همه ی مهربانی اشان
می خواهم بنویسم که چه طور هر بار که نگاهشان می کنم
اشک امانم نمی دهد

به این فکر می کنم
از لحظه ای که به دنیا آمدم
چه کرده ای با من، با همه ی وجودت
که اینطور آغشته ات شدم ؟

به چشم هایت نگاه می کنم
و دلم برایت تنگ می شود


امسال هم برایت
شمعی روشن می کنم
به یاد همه ی سال های نبودنت
و همه ی خاطره های نداشته ام از سالهای بودنت

این لحظه

این روز
این ساعت
این لحظه
یکی از سخت ترین لحظه ها ی زندگیمه
یه سختی جدید
یه حس جدید

من شکسته ام
و انتظار اتفاقایی که می افته رو ندارم


خنده ام میگیره از اشک هایی که می ریزم
خنده ام میگیره که زندگی اینقدر مسخره است
و اینقدر خوب دور می زنه آدمها رو
خنده ام میگیره از این همه سادگی اش
از این همه راحت به بازی گرفتن هاش
خنده ام میگیره

از اینکه ورق ها اینقدر راحت برمیگردن

جمعه، 5 آوریل 2008

Sweet Home

میشه بدی ها رو فراموش کرد
میشه یه ذره به عقب برگشت
یه ذره به خاطره ها نگاه کرد
یه قطره اشک ریخت و بغض کرد
میشه یه آه کشید و گفت : خوش گذشت
میشه بی خیال بد گذشتن ها شد
میشه خوب بود
میشه بهاری شد
حتی اگه 15 روز از بهار گذشته باشه
میشه دیر بهاری شد
میشه لبخند زد
درس خوند
میشه توی اتاق نشست و احساس آرامش کرد
میشه با لیوان قهوه ی همیشگی
زل زد به صفحه ی مانیتور و عکس های سفر رو نگاه کرد

پنجشنبه،28 مارس 2008

هر سال
همینه

شاید حتی هر سال همین هم نیست
هر سال بد تر میشه

دوشنبه،18 مارس 2008

...امشب

خدای خوبم
من قدر این روز ها رو می دونم
قدر خونه تکونی رو
قدر روزهای آخر سال رو
قدر سر و صدای چارشنبه سوری و همه ی تو خونه موندن هام رو
خدای خوبم
من قدر خونمون رو می دونم
قدر این روزهای آخر سال که می تونم بعد از کلی کار
آخر شب
توی اتاقم بشینم و به در و دیوار خیره بشم
به چیزایی که می خوام فکر کنم
قدر این لحظه ها که مامان خوابیده
و من خدا خدا می کنم ترق تروق ها زودتر تموم بشن تا بتونه راحت بخوابه
من قدر این لحظه ها رو می دونم
قدر فردا رو
و حتی پس فردا
خدای خوبم
شکرت

دوشنبه،11 مارس 2008

I didnt desesrve it

شیرینم
دلم برات تنگه
خیلی خیلی زیاد

آزاده
دلم برای دیدنت تنگه، برای اینکه حس کنم هستی و آروم بشم

گاهی وقتها که فکر می کنم کی از این زندگی جهنمی خلاص میشم
از خودم حرصم میگیره
می دونم که وقتی حس می کنم زندگی ام جهنمیه
یعنی که دور شدم
یعنی که یادم رفته
یعنی از اون روزای خوشبختی ام که همه چی قشنگ بود دور شدم
نمی خوام دور بشم
می خوام تو بغل خود ِ خودش آروم بشم
خود ِ خودش کمکم کنه همه جا
همونطوری که تا الان کرده
می خوام باهام باشه
برای اینکه باهام باشه می خوام خوب باشم
می خوام غصه نخورم
گاهی فکر میکنم
ازش که دور میشم
این چیزا سرم میاد
که یادم بیفته
دور شدم
که یادم بیفته چقدر بهش احتیاج دارم

کمکم کن
باهام بمون
قول می دم خوب بشم

جمعه، 8 مارس 2008

کاغذهام رو که ورق می زدم، هیچ جاش نبودی، خودت نخواستی که بیرون از دنیای مجازی وجود داشته باشی

تو فقط تو دنیای مجازی خوبی
که من هر وقت که می خوام
سرم رو می ذارم رو شونه ات
و آروم میشم
فقط اونجاس که می دونم هستی و می خوای باشی
پای واقعیت که میاد وسط
متنفر میشم از اینکه مدام نیستی
و تو حرفات ادعا می کنی که بدون من میمیری

پای واقعیت که میاد وسط ، نه انرژی اش رو دارم نه حوصله اش رو

همین جا خوبی
همین جا بمون